- دختر، اینطور به من نگاه نکن ! این چشمهای تو، بالاخره مرا وادار به یک خبطِ بزرگ در زندگی خواهد کرد...! +این خبطِ شما، آرزوی من است... چشم هایش ، بزرگ علوی
سحر بود و غم و درد سحر بود و صدای نفس خسته ی یک مرد که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد غریب و تک و تنها در آن شهر، در آن وادی غم ها دلی خسته و پر از غم و شیدا دلی زخم و ترک خورده پر از روضه ی زهرا شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا عجب شام عجیبی ست روان بود سوی مسجد کوفه قدم می زد و با ...