مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

    تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


    به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

    به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


    ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

    که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم


    فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

    دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم


    شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

    رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


    کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


    تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

    چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم



    حضرتِ حافظِ جان

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 3:06
    برچسب‌ها : میبینی,میبینم,
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها